مقدمه استارتاپ ناب
چند دانشجوی باهوش در خوابگاه نشستهاند و آینده را میسازند. مرزی برایشان نیست؛ با فناوری تازه و شورِ جوانی، از صفر یک شرکت راه میاندازند. موفقیت اولیهشان به آنها اجازه میدهد تا سرمایه جذب کنند؛ محصول تازهای لانچ میکنند، دوستانشان را جذب میکنند، تیمی درخشان میسازند و با اعتمادبهنفس به دنیا میگویند: جلوی ما را بگیرید اگر میتوانید.
ده سال و چند استارتاپ قبل، این دقیقاً داستان من بود. لحظهای را خوب یادم است، وقتی فهمیدم شرکتمان به شکست نزدیک شده است. من و همبنیانگذارم به آخر خط رسیده بودیم؛ حباب داتکام ترکیده بود، پولمان تمام شده بود. برای جذب سرمایه جدید تقلا کردیم و نشد. زیر باران، وسط خیابان، با هم جرّوبحث کردیم و حتی بر سر مقصد بعدی هم به توافق نرسیدیم. از هم جدا شدیم و هرکدام به سویی رفتیم؛ دو آدم گمشده در باران—تصویری دقیق از حالِ شرکتمان.
این خاطره هنوز هم درد دارد. شرکت چند ماهی بهزور دوام آورد، اما امیدی نبود. فکر میکردیم همهچیز درست است: محصول قوی، تیم عالی، فناوری درخشان و ایدهی «درست در زمان درست». حتی به نکته مهمی هم رسیده بودیم: ساختن پروفایل آنلاین برای دانشجوها تا با کارفرماها به اشتراک بگذارند؛ اوه. اما با وجود این، بازار آن را نخواست.
اگر چنین شکستی را تجربه نکرده باشید، حسش گفتنی نیست. انگار زمین زیر پا خالی میشود. میفهمید فریب خوردهاید؛ داستانهای مجلات درست از آب درنمیآید: سختکوشی و سماجت همیشه به موفقیت نمیرسد. بدتر اینکه قولهای زیادی که به تیم، دوستان و خانواده دادهاید برآورده نمیشود و کسانی که میگفتند «برای مستقلشدن عجله کردی» حق بهجانب بهنظر میرسند.
قرار نبود چنین شود. در رسانهها و فیلمها و وبلاگها مدام میشنویم: با اراده، هوش، زمانبندی عالی و (مهمتر از همه) یک محصول بینقص، میتوانی به شهرت و ثروت برسی.
اما من امروز باور دارم این روایت، نتیجه «سوگیری انتخاب» و «توجیهِ بعد از وقوع» است. با کار کنار صدها کارآفرین، از نزدیک دیدهام که شروعهای امیدوارکننده چقدر زیاد به شکست میانجامند. واقعیت تلخ این است: بیشتر استارتاپها شکست میخورند؛ بیشتر محصولات جدید موفق نمیشوند؛ بسیاری از کسبوکارهای نوپا به ظرفیت واقعیشان نمیرسند.
بااینحال، افسانه «پشتکار و نبوغ» محبوب است. چرا؟ چون نسخهای فریبنده از «از فرش به عرش» است؛ طوری که انگار اگر «ویژگیهای لازم» را داشته باشیم، موفقیت حتمی است. پس جزئیات کوچک و کارهای خستهکننده مهم نیست. اگر بسازیم، خودشان میآیند. و اگر شکست بخوریم، بهانه آماده است: ویژگیهای لازم را نداشتیم یا در زمان و مکان مناسب نبودیم.
بعد از بیش از ده سال کارآفرینی، این نگاه را کنار گذاشتم. از موفقیتها و شکستهای خودم و دیگران یاد گرفتم که همین «کارهای کوچک و خستهکننده» تعیینکنندهاند. موفقیت استارتاپ نه ارثی است و نه شانسی؛ میشود آن را مهندسی کرد—اگر از فرایند درست پیروی کنیم. یعنی میشود یاد گرفت و آموزش داد.
کارآفرینی، نوعی «مدیریت» است. بله، درست خواندید. معمولاً یکی را «باحال و نوآور» میدانیم و دیگری را «خشک و جدی». وقتش رسیده از این پیشداوری عبور کنیم.
بگذارید داستان دومی تعریف کنم. سال ۲۰۰۴ است. گروهی از بنیانگذاران شرکت تازهای راه انداختهاند. شرکت قبلیشان علنی شکست خورده و اعتبارشان پایین است. چشمانداز بزرگی دارند: تغییر شیوه ارتباط مردم با فناوری «آواتار» (قبل از فیلم جیمز کامرون). آیندهنگری به نام ویل هاروی تصویری جذاب ترسیم میکند: مردم با دوستانشان آنلاین وقت میگذرانند و با آواتارها، ترکیبی از صمیمیت و گمنامی امن را تجربه میکنند. بهتر از آن، بهجای اینکه خودِ شرکت تمام لباسها و مبلمانِ دیجیتال را بسازد، خودِ مشتریان آنها را تولید و به همدیگر میفروشند.
چالش مهندسی عظیم است: دنیای مجازی، محتوای تولید شده توسط کاربر، موتور تجارت آنلاین، پرداختهای خرد و (از همه مهمتر) فناوری آواتار سهبعدی که روی کامپیوترهای معمولی اجرا شود.
من هم در این داستان هستم؛ همبنیانگذار و مدیر فنیِ شرکتی به نام IMVU. اینبار تصمیم گرفتیم «اشتباهات جدید» بکنیم. بهجای سالها صیقلدادن فناوری، یک «کمینهمحصولِ پذیرفتنی» (MVP) ساختیم: محصولی خام، پر از باگ و حتی ناپایدار؛ بله، گاهی کامپیوترتان را از کار میانداخت. آن را خیلی زود به دست مشتری دادیم و برایش پول گرفتیم. بعد با جذب کاربران اولیه، مدام تغییرش دادیم (بسیار سریعتر از استانداردهای رایج) و روزی چندین نسخه تازه منتشر کردیم.
ما تقریباً هرگز به تحقیقات بازار سنتی یا پیشبینیهای پنج ساله پایبند نبودیم. ما حتی به طور معمول درخواستهای مشتریان را اجرا نمیکردیم. در عوض، ما نظرات آنها را تنها به عنوان یک منبع اطلاعاتی درباره محصول و چشمانداز کلیمان میدیدیم. در واقع، ما بیشتر وقتها روی مشتری آزمایش میکردیم تا اینکه صرفاً خواستههایش را اجرا کنیم.
مدیریت سنتی میگوید این روش جواب نمیدهد؛ اما داد. لازم هم نیست حرف من را قبول کنید. همانطور که در ادامه میبینید، رویکردی که ما در IMVU پیش گرفتیم، پایهی جنبشی جهانی شد. این رویکرد روی شانههای ایدههای قبلیِ مدیریت و توسعه محصول ایستاده: تولید ناب، تفکر طراحی، توسعه مشتری و توسعه چابک. این رویکرد، نمایانگر روشی جدید برای ایجاد نوآوری مستمر است. نام آن استارتاپ ناب (The Lean Startup) است.
با وجود انبوه مقالهها درباره استراتژی، ویژگیهای رهبران و شکار «پدیدهٔ بزرگ بعدی»، نوآوران هنوز در به ثمر رساندن ایدهها تقلا میکنند. همین ناامیدی ما را در IMVU به سمت روشی کاملاً تازه برد: چرخههای زمانی بسیار کوتاه، تمرکز بر آنچه مشتری میخواهد (بیآنکه مستقیم از او بپرسیم) و تصمیمگیریِ مبتنی بر روش علمی.
با وجودِ انبوه مطالب درباره استراتژی کسبوکار، ویژگیهای کلیدیِ رهبران و روشهای شناسایی «پدیده بزرگِ بعدی»، نوآوران هنوز برای به نتیجه رساندن ایدههایشان با دشواری روبهرو هستند. همین سرخوردگی ما را در IMVU به سمتِ رویکردی کاملاً تازه برد: چرخههای زمانیِ بسیار کوتاه، تمرکز بر آنچه مشتریان میخواهند (بدون پرسشِ مستقیم از آنها)، و تصمیمگیری بر پایه روشِ علمی.
ریشههای استارتاپ ناب
من از کودکی با برنامهنویسی بزرگ شدهام؛ برای همین مسیر فکریِ من در کارآفرینی و مدیریت، پیچوخم زیادی داشته است. همیشه در بخش «توسعه محصول» کار کردهام؛ شریکها و رؤسایم بیشتر مدیر یا بازاریاب بودند و همکارانم در مهندسی و عملیات. بارها پیش آمد که با تمام توان روی محصولاتی کار کردم که در نهایت در بازار شکست خوردند.
در آغاز، بهخاطر پیشینهام، این شکستها را «فنی» میدیدم: نقص در مهندسی، برنامهریزی یا مدیریت پروژه. بعدتر فکر کردم شاید مسئله «بازاریابی» است: نفهمیدنِ درستِ مشتری. هرچه به دستم میرسید میخواندم و خوششانس بودم که بعضی از بهترینهای سیلیکونولی مربی من بودند. وقتی همبنیانگذار IMVU شدم، واقعاً تشنهی ایدههای تازه درباره ساختنِ یک شرکت بودم.
خوششانس بودم که همبنیانگذارانی داشتم که اهل آزمایش رویکردهای جدید بودند؛ مثل من از شکستِ تفکر سنتی خسته شده بودند. از طرفی، استیو بلنک هم بهعنوان سرمایهگذار و مشاور کنارمان بود. سال ۲۰۰۴ استیو تازه ایدهای را ترویج میکرد: در استارتاپ، «کسبوکار و بازاریابی» به اندازه مهندسی و توسعه محصول مهماند و باید با یک روششناسیِ به همان اندازه دقیق هدایت شوند. او این روش را «توسعه مشتری» (Customer Development) نامید و همین ایده، برای منِ کارآفرین، تبدیل شد به منبع بینش و راهنمای کار روزمره.
همزمان، تیمِ توسعه محصول IMVU را با همان روشهای نامتعارفی میساختم که قبلاً اشاره کردم. در مقایسه با نظریههای کلاسیکِ توسعه محصول که در حرفهام آموخته بودم، این روشها «غیرمنطقی» به نظر میرسیدند؛ اما از نزدیک میدیدم که کار میکنند. بااینحال، توضیح این شیوهها برای نیروهای جدید، سرمایهگذاران و بنیانگذارانِ دیگر سخت بود؛ زبان مشترک و اصول روشنی برای توصیف و فهمشان نداشتیم.
برای فهم بهتر تجربهام، شروع کردم بیرون از دنیای کارآفرینی دنبال ایده بگردم. رفتم سراغ صنایع دیگر، بهویژه «تولید»، جایی که بسیاری از نظریههای مدیریتِ مدرن از آن میآیند. «تولید ناب» را مطالعه کردم؛ روشی که در ژاپن با «سیستم تولید تویوتا» شکل گرفت؛ یک شیوه کاملاً تازه برای فکرکردن به ساختِ کالاهای فیزیکی. دیدم اگر ایدههای تولیدِ ناب را (با چند تغییر و اصلاح) روی چالشهای کارآفرینانهام پیاده کنم، چارچوبی به دست میآورم که بتوانم آنها را بفهمم و سامان بدهم.
این خطِ فکری به «استارتاپ ناب» رشد کرد: بهکارگیریِ تفکرِ ناب در فرایندِ نوآوری. IMVU از محصولی بسیار بد به موفقیتی بزرگ تبدیل شد: در سال ۲۰۱۱ بیش از ۵۰ میلیون دلار درآمدِ سالانه و بیش از صد نفر نیرو در دفترِ مانتینویو کالیفرنیا. کاتالوگِ کالاهای مجازیِ IMVU (که زمانی بسیار پرریسک به نظر میرسید) حالا بیش از ۶ میلیون آیتم دارد؛ روزانه بالای ۷۰۰۰ آیتم اضافه میشود و تقریباً همه توسط خودِ مشتریان ساخته میشوند.
بهدنبال موفقیت IMVU، استارتاپها و سرمایهگذاران جسور از من مشاوره میخواستند؛ اما وقتی تجربههایم را توضیح میدادم، زیاد با نگاههای خالی یا تردید روبهرو میشدم. واکنشِ رایج این بود: «این هرگز کار نمیکند!» تجربه من آنقدر با تفکرِ معمول در تضاد بود که خیلیها (حتی در قلبِ نوآوریِ سیلیکونولی) نمیتوانستند آن را هضم کنند.
بعد شروع به نوشتن کردم؛ در وبلاگی به نام «درسهای آموخته از استارتاپ» (Startup Lessons Learned). سخنرانی هم میکردم: در کنفرانسها، شرکتها، استارتاپها و نزد سرمایهگذاران جسور، برای هر کس که گوش میداد. در جریانِ دفاع و توضیحِ این بینشها، و با همکاری نویسندگان، متفکران و کارآفرینان، فرصت پیدا کردم نظریه «استارتاپ ناب» را از حالت اولیهاش فراتر ببرم، صیقل بدهم و گسترش دهم. امید همیشگیام این بود که راهی پیدا کنم تا آن «اتلافِ عظیم»ی را که میدیدم کم کنم: استارتاپهایی که چیزی میسازند که هیچکس نمیخواهد، محصولاتی که از قفسهها جمع میشوند، و رویاهای بیشماری که هرگز عملی نمیشوند.
در نهایت، ایده «استارتاپ ناب» به یک «جنبش جهانی» تبدیل شد. کارآفرینان شروع کردند گروههای حضوریِ محلی بسازند تا درباره این ایدهها گفتوگو کنند و آنها را به کار بگیرند. حالا در بیش از صد شهرِ دنیا، جامعههای سازمانیافته برای تمرین این رویکرد وجود دارد. سفرهایم مرا به کشورهای مختلف و قارههای گوناگون برده است؛ هرجا نشانههای یک «رنسانس کارآفرینانه» تازه را دیدهام. این جنبش، کارآفرینی را برای نسلِ جدیدی از بنیانگذاران (که تشنه ایدههای تازه برای ساختنِ شرکتهای موفقاند)، دستیافتنیتر کرده است.
با اینکه پیشینهام در نرمافزارهای پیشرفته است، خیلی زود فهمیدم اصولِ استارتاپ ناب در تقریباً هر صنعت قابلاجراست. این شانس را داشتم که با کارآفرینانِ شرکتهایی در اندازهها و صنایع مختلف (حتی با سازمانهای دولتی) کار کنم. این مسیر مرا به جاهایی برد که هرگز فکرش را نمیکردم: از برجستهترین سرمایهگذارانِ جسورِ جهان تا اتاقهای هیئتمدیرهی شرکتهای Fortune 500 و پنتاگون. پراسترسترین جلسهام توضیحِ اصولِ استارتاپ ناب برای مدیر ارشد اطلاعاتِ ارتشِ ایالات متحده (ژنرال سهستاره) بود؛ بااینحال او (حتی از یک غیرنظامی مثل من) بهشدت پذیرای ایدههای تازه بود.
خیلی زود به این جمعبندی رسیدم که وقتش است تماموقت روی جنبشِ استارتاپ ناب تمرکز کنم. مأموریت من روشن بود: بهبودِ نرخِ موفقیتِ محصولاتِ نوآورانه در سراسر جهان. نتیجه این مسیر، همان کتابی است که اکنون در حال خواندنِ آن هستید.
روش استارتاپ ناب
این کتاب برای کارآفرینان و برای کسانی است که از آنها نتیجه میخواهند. پنج اصل استارتاپ ناب که الهامبخشِ هر سه بخش کتاباند، چنیناند:
۱. کارآفرینان همهجا هستند. برای استارتاپبودن لازم نیست در گاراژ کار کنید. «استارتاپ» یعنی یک نهاد انسانی که برای خلق محصول یا خدمتِ نو در شرایطِ عدمقطعیتِ شدید طراحی شده است. پس کارآفرینی فقط مخصوص شرکتهای کوچک یا نوپا نیست؛ رویکرد استارتاپ ناب در هر اندازهٔ سازمان و در هر صنعت، حتی در شرکتهای بسیار بزرگ و در هر واحد سازمانی، قابلاجراست.
۲. کارآفرینی، «مدیریت» است. استارتاپ فقط یک محصول نیست؛ یک نهاد است و به مدیریتی نیاز دارد که ویژه این بسترِ پرابهام طراحی شده باشد؛ مدیریتی که توانِ مواجهه با عدمقطعیتِ شدید را داشته باشد. من حتی معتقدم «کارآفرین» باید عنوانِ شغلیِ رسمی در همه شرکتهای مدرنِ آیندهنگر باشد که رشد خود را بر چشمانداز نوآورانه بنا میکنند.
۳. یادگیریِ معتبر. استارتاپها فقط برای ساختن، پول درآوردن یا حتی خدمترسانیِ صرف، نیست؛ مأموریتِ آنها این است که بیاموزند چگونه یک کسبوکار «پایدار» بسازند. میتوان این یادگیری را «اعتبارسنجیِ علمی» کرد: با اجرای آزمایشهای پیدرپی که هر جزء چشمانداز را میآزماید و نتایجِ قابل اتکا تولید میکند.
۴. ساخت–سنجش–یادگیری. فعالیتِ بنیادیِ استارتاپ این است که ایده را به محصول تبدیل کند، واکنشِ مشتری را بسنجد و سپس بیاموزد باید «پیوت» کند یا «پایداری» پیشه کند. پیوت (pivot) یعنی تغییر جهتِ آگاهانه با حفظِ بخشی از مسیر؛ پایداری (persevere) یعنی ادامه مسیرِ فعلی. همه فرایندهای استارتاپ باید طوری طراحی شوند که این حلقه بازخورد را تا حدِ ممکن «تسریع» کنند.
۵. حسابداریِ نوآوری. برای بهبودِ خروجیهای کارآفرینانه و پاسخگو نگهداشتنِ نوآوران، باید به کارهای ظاهراً خستهکننده بپردازیم: چگونه «پیشرفت» را اندازهگیری کنیم، چگونه «نقاطِ عطف» را تعیین کنیم، و چگونه «اولویتدهی» کنیم. اینها نیازمند نوعی حسابداری تازه است که ویژه استارتاپها (و کسانی که از آنها نتیجه میخواهند) طراحی شده باشد.
چرا استارتاپها شکست میخورند
چرا تقریباً در همهجا شاهد شکستِ استارتاپها هستیم؟ مشکلِ نخست، جذابیتِ یک «برنامه عالی»، «استراتژی محکم» و «تحقیقاتِ بازارِ کامل» است. در گذشته اینها نشانههای خوبی از موفقیتِ محتمل بودند. وسوسه رایج این است که همان نسخه را برای استارتاپها هم تجویز کنیم؛ اما جواب نمیدهد، چون استارتاپها در سطحی از عدمقطعیت کار میکنند که «پیشبینیپذیری» را از بین میبرد. آنها هنوز «مشتریِ دقیق» و «ماهیتِ محصولِ درست» را نمیدانند. هرچه محیط نامطمئنتر میشود، پیشبینی آینده دشوارتر میشود و روشهای سنتی مدیریت برای چنین بستری مناسب نیستند.
مشکلِ دوم این است که بعد از مشاهده ناکارآمدیِ مدیریتِ سنتی، برخی کارآفرینان و سرمایهگذاران به مکتب «فقط انجامش بده» (Just Do It) رو آوردهاند؛ گویی اگر مدیریت سخت است، «هرجومرج» پاسخ است. من از نزدیک شاهد بودهام که این هم کار نمیکند.
شاید در نگاه اول عجیب باشد که موجودی بهظاهر آشفته، مختلکننده و نوآور مثل استارتاپ «بتواند» یا حتی «باید» مدیریت شود. خیلیها فرایند و مدیریت را خشک و کسلکننده میدانند و استارتاپ را پویا و هیجانانگیز. اما آنچه واقعاً هیجانانگیز است، «موفقیت استارتاپ» و «تغییرِ جهان» است. شور و انرژی و چشماندازِ انسانهایی که این کسبوکارها را میسازند، آنقدر ارزشمند است که نباید هدر برود. ما میتوانیم (و باید) بهتر عمل کنیم. این کتاب دقیقاً درباره «چگونگیِ» این بهتر عملکردن است.
این کتاب چگونه سازماندهی شده است
کتاب به سه بخش تقسیم شده: «چشمانداز»، «هدایت» و «شتاب».
بخشِ «چشمانداز» استدلال میکند که به رشتهای تازه از «مدیریتِ کارآفرینانه» نیاز داریم. در این بخش، تعریف میکنم «کارآفرین» کیست، «استارتاپ» یعنی چه، و روشی نو برای سنجشِ پیشرفتِ استارتاپها معرفی میکنم: «یادگیریِ معتبر». برای رسیدن به این یادگیری نشان میدهیم که استارتاپها (چه در گاراژ و چه در دلِ یک شرکت) میتوانند با «آزمایش علمی» کشف کنند چگونه یک کسبوکار پایدار بسازند.
بخشِ «هدایت» جزئیات روشِ «استارتاپ ناب» را شرح میدهد و یک دورِ کامل از حلقه «ساخت ـ سنجش ـ یادگیری» را گامبهگام طی میکند. از «فرضیههای حیاتیِ پرریسک» (leap-of-faith assumptions) شروع میکنیم (فرضهایی که باید سخت آزمایش شوند) و میآموزیم چگونه «کمینهمحصولِ پذیرفتنی» (Minimum Viable Product) بسازیم تا آن فرضها را بیازماییم؛ چگونه «حسابداریِ نوآوری» راه بیندازیم تا پیشرفت را ارزیابی کنیم؛ و چگونه درباره «پیوت» (تغییر مسیر با یک پا روی زمین) یا «پایداری» تصمیم بگیریم.
در بخش «شتاب» تکنیکهایی را بررسی میکنیم که به استارتاپ ناب امکان میدهد حتی همزمان با رشد، با بیشترین سرعت از حلقه «ساخت ـ سنجش ـ یادگیری» عبور کند. مفاهیم «تولید ناب» که به کار استارتاپ میآیند (مثل «قدرت دستههای کوچک» (small batches)) را مرور میکنیم؛ و درباره «طراحی سازمانی»، «رشد محصول» و بهکارگیری اصول استارتاپ ناب فراتر از گاراژ (حتی در بزرگترین شرکتهای جهان) بحث میکنیم.
قرن دومِ مدیریت
ما (بهعنوان یک جامعه) برای اداره شرکتهای بزرگ مجموعهای از تکنیکهای آزموده داریم و بهترین شیوهها برای ساخت محصولات فیزیکی را میشناسیم. با این همه، «کارآفرینی» و «نوآوری» هنوز اغلب بهعنوان «هنر» دیده میشوند نه «علم». دیدهام شرکتها با نیتهای خوب، محصول را «تا حد مرگ» مهندسی، بازاریابی یا حتی «برای مشتری» طراحی میکنند. این مشکلات جدید، فرزندان موفقیتِ مدیریتِ قرن بیستماند.